تبليغاتX
پلاک 13

tears

سلام سلام

امروز یه نیم ساعتی دانشگاه رفتم!

می دونی خیلی راحت ترم که اونجا نیستم!

امروز قرار گذاشتیم با گوجه خان پاتوق قدیمی

که واسه من برنامه ریزی کنه که درس بخونم

کلی اذیتش کردم:دی

من ماشین اورده بودم

یه اهنگی رو گذاشته بودم مال رضا صادقی

که خیلی دوستش دارم...

همون که میگه...تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن...و...

یا

دست تو اول عشقه

بسپارش به اولین مرد

مردی که پشت یه دیوار

واسه چشمات گریه می کرد...

برگشتم و دیدم...صورت گوجه خان خیس اشکه..........................

رفتم مقوا و کلی چیز میز خریدم تا برای دوستم که تازه عقد کرده کارت تبریک درست کنم...بد نشد...اونجوری که خودم می خواستم نشد اما خوب بدم نشد...می دونم خوشحال میشه

واسه توشم یه جمله تو یه وبلاگ دیده بودم که خیلی خوشم اومده بود:نوشتم: عزیزم، یکی شدن پر پروازتون مبارک باشه

پ.ن:گربه ها نمی دانند که انسان ها در باره شان کتاب های پر خواننده نوشته اند و میلیون ها نفر با دیدن کتاب های مصور با عکس گربه ها خندیده اند.

اگر ادم یکی از این کتاب هارا به گربه ای نشان بدهد، کاملا نسبت به ان بی تفاوت خواهد بود.

یک زن بدبخت.ریچارد براتیگان

این جمله رو دیشب داشتم برای دوست جون می خوندم و جالب بود دیدم اونم این جمله رو دوست داشته بوده و حفظش کرده بود(اخه جفتمون این کتاب رو خریده بودیم)

واسه من که یه دنیا معنی داره...

پ.ن:چمه؟

پ.ن:خوش باشید تو روز های بی نهایت زیبای پاییز


 

نوشته شده توسط بلوط در یکشنبه هفدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


روزانه...!!

این هفته خیلی سریع گذشت و تغریبا هر روز کتابخونه بودم و گوجه خان هم هنوز مریضه

فردا می ریم بیرون البته به اصرار بچه ها چون من دلم نمی خواد گوجه خان هویجوری مریض بمونه

 

امروز حسابی دلم گرفته بود...یه ظهر نسبتا خنک پاییزی در حالیکه عدس پلوی سرد با اب هلو می خوردم...رفتم کتابخونه اما دیدم عصر 5 شمبست هیچ جوری نمی تونم بشینم بین اون دوتا پارتیشن چوبی که انگار منو از همه دنیا جدا می کنند و گه گاهی نگاهی به خورشید بندازم که چجوری خودشو پشت کوه میکشه...و سعی کنم درس بخونم!

نمی دونم...می ترسم...دوباره دیوونه شدم...خدا جون...

امروز دخترک شدیدا مسلمان ترکیه ای کلاسمان اومده و ناخون هامو گرفته دستش و میگه...زشت نیست تو دانشگاه لاک می زنی(خیلی مهربونه) منم گفتم نه عزیزم من که مثه تو مسلمون نیستم که همه چی واسم زشت باشه! تعجب کرد...گفت پس چی هستی؟گفتم هیچی ...ادم!(به جون 4 تا بچم قصدم توهین نبودا فقط شوخی بود با دوست گلم که خواستم بنویسم!)

خوب این نوشته های بالا مال 5 شمبه بعد الظهره و الان شمبست.صبح!

جمعه رفتیم بیرون با بچه ها...یه جای خوش اب و هوا خارج شهر که واقعا پاییز رو از نزدیک حس کردیم...خیلی خیلی قشنگ بود یه عالمه عکس هم گرفتم ه تو گوشی الی هست و وقتی ازش گرفتم حتما میذارم

دیروز وقتی نشسته بودیم نزدیک ابشار و دور اتیش داشتیم خودمونو گرم می کردیم

یه پیرمرد با کت و شلوار و کلاه یهویی از پست درختا پیداش شد (من مونده بودم چطوری با اون سن و سال از کوه بالا اومده بود اونم با کت شلوار و کلاه و کفش رسمی!) و وقتی مارو دید کلی ذوقمونو کرد و

فت افرین جوونا کیف زندگی رو شماها می کنین من اگه جای شما بودم سه روز اینجا می موندم...بعد بچه ها گفتن سرده حاج اقا...که پیرمرده اشاره کرد به من و دوستم الی و گفت وجود این دوتا گرمتون می کنه! که پسرا کلی کیف کردن! و ما هم خندیدم و با خودم گفتم ای ول عجب پیرمرد زنده دلی بخدا...کلی هم دعامون کرد و رفت.

ما چون نزدیک ابشار بودیم همه جور مردمی که میومدن رو می دیدم

بچه ها هرکدوم رفته بودن دمبال کاری و اتیش هم خاموش شده بود ... من و گوجه خان هم سردمون بود پتو کشیده بودیم دورمون و چسبیده بودیم به هم....که یه اقای ریشویی با خونوادهش اومدن(خونواده نه انگار پدرش و شاید زنش) بعد مردک برگشت یه نگاه چپی به ما انداخت و ما هم یه چیزمون هم حسابش نکردیم!(تو دلم گفتم چیه حسودیت میشه نمی تونی اینجوری اون زنت رو بغل کنی؟) بعدشم رفت کنار ابشار به جای اینکه از قدرت خدا که از دل سنگ اب جاری کرده مثه بقیه ادما حیرت کنن و ذوق زده بشن میگه....هه این چیه دیگه شیلنگ اب ول می کردی بیشتر اب داشت!!!! کلی هم به زنش پرید!

به خودم گفتم بیا اینم از ادمایی که ادعای دینشون می شه!

کلا تو این چند وقته فهمیدم کسایی که بیشتر از هم دم از دین و ذهب و اینا می زنن خودشون از همه بدترن! و چیزایی ازشون دیدم که خیلی ناراحت شدم و گفتم خدایا من تورو و پیامبرت رو قبول دارم اما نمی خوام هم به من بگن مسلمان هم به اینا...

امروز م شمبست و شلوغ ترین روز من تو هفته اما من خونم! راستش گاهی خیلی کیف میده که شلوغ ترین روزت تو هفته رو off کنی بدون توجه به تمام عواقبش!

گوجی خان هم هنوز مریضه...مامانمم مریض شده....کلا این روزها همه انفولانزا گرفته اند شما چطور؟

پ.ن:خوب دیگه برم به کارام برسم...مراقب خودتون باشید و از زندگی تا اونجایی که امکانش رو دارین لذت ببرید!(این جمله کلیشه ای بود از خودمان!!!)


 

نوشته شده توسط بلوط در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


هویجوری...!

وایییی

خدا مرگمان بدهد!!

به جون خودم این قالبه واسه من که میومد فقط فقط صورتی ساده بود حتی یه دونه قلبم نداشت چه برسه به اون دوتا خرگوشههههههههههه!

ولی دوسش دارم خیلی قالب شادیه

امروز درس خوندم!

اولش دوست جون یه عالمه بار سعی کرد اغفالم کنه ولی من به گوجم قول داده بودم درس بخونم ...

رفتم یه کمی خوابیدم تو نماز خونه بعدشم رفتم کتابخونه ولی دیدم همش میرم تو فکر و یک ساعت و نیمه همش 4 صفحه خوندم!

این شد که رو یه کاغذ هر صفحه با نهایت تایمی رو که نیاز داشت نوشتم و اینجوری شد که سر دو ساعت فصل به اون گندگی تموم شد!

تازه رو ترجمم هم کار کردم

بعدشم عجیجم اومد دمبالم یه دونه گل رز هم اورده بود(البته نمی دونم با چه جرئتی اخه من تا حالا هرچی گل اورده بود تو سرش خوردش کرده بودم!!!) این یکیو گذاشتم تو کیفم(در راستای ادم شدن!) (هنوزم از ترس مامان خانوم درش نیاوردم!) گوجی خان هم بدجور سرماخورده ...(این نوشته های مال دیشبه!)

الان که امروز صبحه و بنده off هستم! گوجه خان هم دیشب تا صبح خوابش نبرده تازه ساعت 6 خوابش برد...

امروز می خوام کلی درس بخونم! ترجمم رو هم تموم کنم!

خوب دیگه هدف از گذاشتن این پست این دوتا عکس عشق های من بودش جوجه اولی که عید 4 ساالش شد و جوجه دومی که دو سالش بود اونموقع(عید)

نیگاه چیجوری از دیوار راست بالا میرن؟الهی قربووووووووووووونتوووووووووووووووون برممممممممممممممممم


 

نوشته شده توسط بلوط در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


دعوا دعوا

خوب اره من با گوجه خان 5 شمبه شب دعوا کردم! سر اینکه چرا یک ساعت موبایلشو جا گذاشته بوده و ازش خبری نبوده

شاید به نظر مسخره بیاد اما خوب تو اون یک ساعت هزار تا فکر اومد تو کلم یکی از یکی وحشتناک تر!

این شد که وقتی پیداش شد پدرشو در اوردم!!!! و یه 5 شمبه شب که می تونستیم با هم بریم تو هوای یخ و بارونی قدم بزنیم از دست رفت و همچنین تولدی که من می تونستم برم و پیک نیک که فرداش با دوستامون می خواستیم بریم!

اما خوب مهم نیست چون عوضش فرداش رفتیم یه جای باحال یه ناهار باحال با هم خوردیم و تو هوای یخ زیر الاچیق قلیون کشیدیم(بله خوب ما طبق معمول صبحش اشتی کردیم!)...!

نمی دونم بقیه هم اندازه ما دعوا می کنن؟یا کمتر یا بیشتر؟اما راستش من اصلا ناراحت نیستم که ما دعوا می کنیم به دو دلیل!

اول اینکه دعواهای ما دعوا نیست فقط یه دلخوری پیش میاد و اینا..(البته دعوای واقعی هم داشتیما!).دوما اینکه اگر ادم همش دوست باشه و تریپ عشقولی اینا یه ذره ماجرا لوس میشه و هممون می دونیم هیچ دو نفری نیستن تو دنیا که همه چیشون مچ باشه پس اگر کسی اومد و گفت ما اصلا دعوا نمی کنیم مطمئن باشید یه چیزیشون هست! یا طرف داره دروغ میگه

خلاصه

دیشب من رفتم کتابخونه بعد گوجی خان اومدش دمبالم دیدم چشاش قرمزه صداش گرفته!! نگو بچمون سرما خورده! فکر کن تا درو باز کردم داد زد بدو بدو یه ماسک بده به من! من زهرم ترکید گفتم نکنه دوباره بگیر بگیر شده! بعد خواستم دست بدم باش دستو کرده تو استین لباسش! خلاصه همه پنجره های ماشین هم پایین بود که میکروبا جمع نشن!!! ای بترکی گوجه خان!

اما الان زنگ زدم بش بهتر بود ...اگر خوب نشد می رم امپولش میزنم: دی

دیگه همین

فعلا هم اوضاع به غیر قسمت مربوز به درس خوندن خوبه!

عمویی زود خوب بشو(بوس!)(ببخشید دعوا کردیدم باهاتا!)

الانم دوست جونم داره میاد خونمون! فکر کنم اگر خدا بخواد بعدش باهم بریم کتابخونه!)

مراقب خودتون باشید.فعلا.

پ.ن:بازم گوجهیی شد... سعی می کنم کمتر بنویسم از گوجه خان...اما اخه زندگی من بین خودم و دوست جون و گوجه خان تقسیم شده...مگه میشه یه چیزی بنویسم و اسم این دونفر توش نباشه؟ پ.ن:الناز عزززززززززززززززیییییییییییزم یه نصفه روز پیشم بود ....عزیزم مجبور شد جمعه زود برگرده.....الناز گل عزیز من همیشه مراقب خودت باش...خوشحالم که یکی رو داری که خیلی دوستت داره و مراقبته....بوس واسه هردوتون.


 

نوشته شده توسط بلوط در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


.............

وایی ببخشید !

من نوشته قبلیم رو حذف کردم

اخه میدونید حق ندارم به خاطر اینکه تا سر حد مرگ نگران شدم غر بزنم و طلبکار باشم!

من باید درک می کردم!!!!

خوب بازم ببخشید

شرمندم!


 

نوشته شده توسط بلوط در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت